سفارش تبلیغ
صبا


سال نو مبارک

سال خود را با بهترین 7سین آغاز کنید:

سلام قولا” من رب الرحیم

تحویل سال با شهیدان

سلام علئ موسى و هارون

به دیدار شهیدان به طلائیه رفتم ولی ...

سلام علئ ابراهیم

وای چه لذتی داره کنار شهیدان هنگام سال تحویل ...

سلام علئ نوح فى العالمین

یا حسین جان ...

سلام علئ المرسلین

اللهم عجل لولیک الفرج ...

سلام علئ إلیاسین

آخ طلائیه ...

سلام هی حتى مطلع الفجر

در سنگر ها هم سجاده ای پهن بود ...



کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


به یاد تمام شهیدان

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت :

قطعه62

ردیف اول

یادم آمد می گفتی

" قطعه همان غزل است اگر

سر نداشته باشد "

و تو همان غزل بودی ،

قطعه ...قطعه ... و بی سر...

کتاب قطعه.نشر سبزین




کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


پروژه ی حرم مطهر حضرت زهرا(س)..!

روزی بر صفحه ای از تقویم ها خواهند نوشت:تعطیل...«روزظهور امام زمان (عج)...

 

و به زودی در مدینه در کنار ساختمان نیمه کاره ای تابلوی زیر را میبینیم که روی آن نوشته شده:

 

پروژه ی حرم مطهر حضرت زهرا(س)..!

 

کارفرما:قائم آل محمد...!

 

پیمانکار:یاران حضرت مهدی(عج)

 

مساحت:وسعت دل همه ی شیعیان

 

امام زمان

 



کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


بیاد دوست و همرزم شهید امانی

شهید ابراهیم پور و شهید امانی



کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


\شهید بازی\بازی بچه های فلسطین (عکس)

بچه های فلسطینو چند جمله از حضرت امام خمینی:

ملتی که شهادت را آرزو دارد پیروز است.

یک ملتی که زن و مردش برای جان فشانی حاضرند ،و طلب شهادت می کنند، هیچ قدرتی با آن نمی تواند مقابله کند .

ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است.

کشوری که همه بیدار و همه مستعد برای شهادت هستند، اینها را از چه می ترسانند؟

ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد.



کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


تمنیتُ لو کنتُ ایرانیة (کاش ایرانی بودم)

برایم جالب است که ببینم مردم منطقه،‌ در 31 ساله شدن انقلاب، چه نگاهی به ایران و ایرانیان دارند. سری به یکی از مهمترین سایت‌های خبری عربی می‌زنم: «الجزیـــره».

«إیران تحتفل بذکرى ثورتها» (ایران سالگرد انقلابش را گرامی‌ می‌دارد) + تیتری است که این سایت قطری برای خبر جشن‌های انقلاب انتخاب کرده است. نگاهی به کامنت‌های خبر می‌اندازم:

 


یک عربستانی، که در مقابل پیشرفت علمی‌ ایران در دانش‌های انرژی هسته‌ای، ساخت و پرتاب ماهواره، شبیه‌سازی، روبات، لیزر، نانو و ... شگفت‌زده شده، می‌نویسد:


«انا لا أتفاجأ لو ان ایران اختبرت قنبله ذریه حتى من قبل 5 سنوات ولا اتفاجأ انهم وصلوا المریخ و لکن الذی لا اصدقه و لایمکن حتى اتخیله ان العرب یستطیعون ان یصنعوا معجون اسنان او حتى عود کبریت فالى الامام ایها الشعب الایرانی العزیز اما نحن فلم یبقى لنا غیر الذل و الهوان و ...»

من غافلگیر نمی‌شوم اگر ایران  قبل از پنج سال دیگر بمب اتمی‌اش را آزمایش کند، و غافلگیر نمی‌شوم اگر آنها به مریخ بروند، اما آن چیزی را که تایید نمی‌کنم و حتی نمی‌توانم فکرش را بکنم این است که عــرب‌ها بتوانند یک خمیر دندان یا حتی یک چوب کبریت بسازند، پس به پیش بروید ای مردم عزیز ایران که برای ما چیزی جز ذلت و حقارت و ... نمانده است.


فاطمه از الجزائر می‌نویسد: کاش من هم یک ایرانی بودم:

«هزنی کلام السید نجاد شاهدت الخطاب مطولا على قناة العالم . یاریت یجرأ احد عربی ان یقول شیء قلیل من ما قاله. حتى اننى تمنیت لو کنت ایرانیة. انا اکره الاستسلام.»

سخنرانی (22بهمن) احمدی نژاد مرا به لرزه انداخت، سخنرانی را به صورت کامل از شبکه العالم دیدم. ای کاش یک عرب جرات می‌کرد تا کمی ‌از چیزهایی را که او گفت بگوید. آرزو می‌کنم که ای کاش ایرانی بودم، من از تسلیم شدن بیزارم.


لیلى از مراکش می‌نویسد:

«الف مبروک للثورة الاسلامیة فی ایران. الف مبروک لکل الانجازات العلمیة و التقنیة ... الله معکم و نحن المضطهدین معکم ایضا، الى الامام.»

هزاران تبریک به انقلاب اسلامی ‌ایران، هزاران تبریک به  همه موفقیت‌های علمی ‌و فناوری ... خدا با شماست و ما مظلومان با شماییم ... به پیش بروید.


أحمد که از سخنان ضد آمریکایی مقامات ایرانی به وجد آمده، می‌نویسد:

«‌هاکذا هی الحریة ماأحلاها. أنا استمعت لکلمة نجاد الیوم التی تحدی فیها لغرب و یالها من کلمه و یاله من رجل و الله أن أحسد الإیرانیین علی‌هذه الحریة وصرت أستحیی من عروبتی و أتمنی أن یکون حکام العرب العملاء مثل حذاء نجد فقط لا أکثر. ألف ألف مبروک لکم یا أمتنا التی نعول علیها بعدما فقدنا من نعول علیه.»

این همان آزادگی است و چقدر شیرین است، من سخنان رئیس جمهور ایران را امروز (22بهمن) شنیدم که غرب را تهدید می‌کرد، احسنت بر این سخنرانی، به خدا قسم به ایرانی‌ها به خاطر این آزادگی حسادت می‌ورزم و از عرب بودن خود شرمگین هستم، آرزو می‌کنم که کاش حاکمان عرب فقط مثل کفش رئیس جمهور ایران بودند نه بیشتر! هزاران هزار تحیت بر شما ای امت ما، که امید ما به شماست در زمانه ای که هیچ امیدی نداریم.

?

در کل، 14 نفر 18 کامنت گذاشته اند که با کسر 2 ایرانی عرب، 12نفر غیر ایرانی درباره انقلاب ایران نظر داده اند.

از این مجموع، 2 نفر (با دو کامنت) مخالف انقلاب هستند که یکی‌شان طرفدار رژیم سابق عراق است. 1 نفر (با دو کامنت) بی‌طرف است و 9 نفر (با 12 کامنت) طرفدار انقلاب اسلامی ایران. البته برای آنکه به نتایجی کاملا دقیق برسیم به نمونه آماری گسترده ای نیاز است و این فقط مشتی است نمونه خروار.


?


سایت فرانس 24 هم بخش عربی دارد. خبری زده با عنوان «ذکرى قیام الثورة الإسلامیة: الأحداث ساعة بساعة» (گزارش ساعت به ساعت رویدادهای تهران در سالگرد انقلاب اسلامی) اما در این گزارش، بزرگترین رویداد تهران در سالگرد انقلاب نادیده گرفته می‌شود.

در پایین خبر فقط یک کامنت وجود دارد، آن هم در حالگیری اساسی از این سایت فرانسوی:

 

قاسم از کویت:

«انقلاب سقوط نمی‌کند، 4 انگشت فاصله است بین حق و باطل (اشاره به فاصله چشم و گوش) و بین پوشاندن و پرده افکندن از حقیقت.

ای فرزندان سارکوزی! میلیون‌ها نفر برای پشتیبانی از انقلاب تظاهرات کردند ولی شما فقط بر روی کسانی که دوستشان دارید زوم می‌کنید، بله می‌دانیم که آرزوی شما نابودی نظام ایران است اما به زودی خواهید دانست که چه کسی ساقط می‌شود. ایران در مقابل شما تسلیم نمی‌شود، ای غربی‌ها! این رویاست که در طول تاریخ شما همیشه رئیس باشید و غیر شما بنده و مطیع»

?

این پیام‌ها، دقیقا همان چیزی است که آمریکا و غرب را از دست ایران به شدت عصبانی و هراسان کرده است. نهضت بیداری اسلامی‌ شدت گرفته و ایران به یک الگو برای کشورهای اسلامی تبدیل شده است.

امروز اقبال لاهوری، پرشورتر از هر روز، فریاد برمی‌آورد و مسلمانان جهان را به بیداری از خواب غفلت فرامی‌خواند:
«هر ذره این خاک گره خورده نگاهی است/ از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز/ از خواب گران، خواب گران، خواب گران، خیز ...»

ایرانِ امروز، در جهان اسلام جریانی را رهبری می‌کند که به ایجاد تمدن بزرگ اسلامی ‌می‌اندیشد تا همانند عصر پدرانمان: ابن سینا و ابوریحان و خوارزمی ‌و فارابی و خیام و  ... بار دیگر چشمان چشم‌آبی‌ها را به عظمت علمی ‌و فرهنگی تمدن اسلامی‌ خیره سازد.

تا آن زمان که انقلاب ایران، پشتوانه مردمی ‌داشته باشد هیچ تهدید نظامی ‌کارساز نیست و این انقلاب همچنان به بیداری اسلامی‌ و تبلیغ ایستادگی در برابر زیاده خواهی‌های غرب خواهد پرداخت. بنابراین نخستین قدم برای حذف خطر بزرگ انقلاب ایران، حذف مردم از پشتوانه این انقلاب و بی‌اعتماد کردن و دلســرد کردن آنها است که در آن صورت با یک موشک می‌شود فاتحه انقلاب و بیداری اسلامی را خواند.

مدیران بی‌بی‌سی، voa و ... که در جنگ تحمیلی، خروار خروار بر سر ما بمب می‌ریختند، حالا هر روز نگران پایمال شدن حقوقمان در انقلاب شده‌اند. اینانی که در طول 8 سال جنگ نابرابر، هزاران ندا را با دست‌های خود خفه کردند، حالا  دلشان برای رفتن یک ندا تنگ شده است.

?

دشمن مترصد است و لحظه به لحظه در انتظار سوژه‌. انتخاباتی برگزار شد. حضور 85درصدی مردم در پای صندوق‌های رای انقلاب، به یکباره ضربه ای مهلک بود بر همه برنامه‌های غرب. در این میان، یک غفلـــت (که استمرار آن به خیانت انجامید)، ضربه‌ای بر پیکره انقلابی زد که قرار بود تمدن غرب را به چالش بکشاند.

اینکه یک نامزد از خانواده انقلاب، احتمال تقلب بدهد و اعتراض کند ملامتی ندارد، اما اینکه فقط با فاصله چند ساعت از پایان رای‌گیری و در یک فضای کاملا احساسی، با قاطعیت تمام اعلام کند تقلب شده است و قبل از بررسی علمی ‌دلایلش، هوادارانش را بر ضد نهادهای قانونی کشور به خیابان‌ها بکشاند، شایسته و زیبنده نامزدی نبود که بر قانونمداری و عقلانیت تاکید و از حاکم شدن روحیه قانونگریزی و هیجانی بر کشور، احساس خطر می‌کرد: «من از این روحیه احساس خطر می‌کنم.»

 

لینک وبلاگ، یکی از 9 رای آقای موسوی، متعلق به نویسنده آن وبلاگ است

(احمدی نژاد 395، موسوی 9، رضایی 2، کروبی1)


دلایل مطرح شده برای تقلب، توان آن را نداشت که ثابت کند در مقابل دیدگان 100,000 ناظر سه نامزد پیروز نشده، تقلبی با گستردگی 11,000,000 رای رخ داده است.

بسیاری از رای‌دهندگان به آقای موسوی از جمله دکتر جوادی‌یگانه (استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران) + ،‌ دکتر کواکبیان (مسئول ستادهای مردمی‌ ایشان)، محمد اسفندیاری (چهره فرهنگی و حوزوی)، سعدالله نصیری (نماینده اصلاح‌طلب) و ... حاضر به پذیرش ادعای بزرگ و غیرعلمی تقلب نشدند.

با این وجود، حتی اگر تمامی صندوق‌های مورد اعتراض نامزد معترض هم باطل می‌شد، فقط چند در صد از کل آرا، آن هم از هر 4 نامزد، حذف می‌شد و هیچ  گونه تغییری در ترتیب نامزدها به وجود نمی‌آمد.

بررسی تک‌تک شبهات مطرح شده پیرامون انتخابات، در سایت الف (منتقد دولت)

?


بگذریم ...

لو کنت ایرانیه ... انا اکره الاستسلام ... لم یبقی لنا غیر الذل ... الله معکم و نحن المضطهدین معکم ایضا ... یا امتنا ... الی الأمام ایها الشعب الایرانی العزیز ...

إلی الأمـام ... به پیـــــــش!



کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


داستان عجیب \خمینیچی\ آذربایجان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

مردمی که روی قبرشان آرم جمهوری اسلامی می‌کشیدند



مقدمه اول: خوب یاد دارم که چندین شب پیش تلویزیون حوالی نیمه شب بود که مستندی نشان می داد در باب احوالات جوان مسلمان اوکراینی الاصل ساکن انگلیس و شاغل در یکی از پست های خوب بانکی انگلستان. جوانی بود با ریش های متداول جوانان شیعه و خوش سیما با یک ژاکت رنگی و شلوار جین. همسرشان هم ظاهراً انگلیسی بودند و آن طور که در مستند هویدا بود اهل چادر آن هم چادر به سبک خواهران شیعه ی خودمان.

از گذشته اش که تعریف می کرد نکاتی را می شد از لا به لای صحبت هایش بیرون کشید که عجیب بود و قابل تامل : از پدر و مادری کاتولیک الاصل زاده شده بود و بسیار مسیحی! که به مرور زمان و با گذشت سن نسبت به دین خود دچار شک و تردید می شود و دین مسیحی است که در حقیقت آن را پاسخگوی روح پرسشگر خود نمی یابد،به نوعی دور دین را خط می کشد تا این که در دوران دانشجوئی با دوستان مسلمانی آشنا می شود و در همین ایام است که خواب عجیبی می بیند: اوست که در خواب شبیه مسلمانان سجده کرده آن هم در مقابل کوهی که بالای آن گویا درختی افروخته وجود دارد و ندائی عجیب او را نهیب می زند که : چرا من را قبول نداری!( و شاید به عبارتی من را فراموش کردی )و به من توجه نداری(نقل به مضمون)

بعد از مدتی به تدریج به اسلام نزدیک می شود و علاقه مند به یک دختر مسلمان سنتی! می شود که آن طور که او تعریف می کند آن زمان از ظاهر آن دختر نمی شد به مسلمان بودن آن پی برد!(همان دختر چادر به سر فعلی) و آن دختر دستورات اسلامی به خصوص دستورات بهداشتی و احکام را برایش بازگو می کند و کم کم زمینه آماده می شود تا هر دو با هم به سفر حج می روند و بعد از آن آن طور که خودش روایت کرده بود :"یک مسلمان واقعی شده بود"...(نقل به مضمون)

 

مقدمه دوم: ما معمولاً از جمله کسانی هستیم که چندان سفر نکرده ایم و دور و اطرافمان را ندیده ایم و بنابراین  هیچ گاه مصداق واقعی "سیرو فی الارض" نبوده ایم  و نیستیم.چندی پیش بزرگواری از قول "نادر طالب زاده" عزیز! نقل می کرد که ایشان در برنامه ی "نیمروز" در پایان برنامه به جوان تر ها در قالب توصیه گفته اند بروید و کشورهای اطرافتان را ببینید :ترکیه و پاکستان و ... که شما چه عزت و چه شرایط خوبی دارید و معنای واقعی  "انقلاب اسلامی" را درک کنید...

مقدمه سوم : (هرچند تکراری) اکثر ما انسان ها وقتی چیزی را داشته باشیم و در آن و کنار آن به دنیا بیائیم_چون ماهی متولد شده در دل آب_قدرش را نم دانیم و آن طور که باید درکش نمی کنیم چون از دوران تولد "طلا" و سنگ  را یک جا و کنار هم دیده ایم! و هر دو ظاهراً سفت هستند فقط یکی طلائی رنگ است و دیگری سفید یا خاکستری یا رنگ دیگر!

"خمینی چی" صدایش می کردند! آن هائی که بیشتر از او بدشان می آمد. حاج آقا ترک بود با چهره ای مهربان و صورتی دلنشین همراه با محاسنی که ما را به یاد شیعیان می اندازد. مذهبی بود و محل رجوع مذهبی های "آذربایجان شوروی" که امروز گویا "جمهوری" آذربایجان می نامندش (که نمی دانم "جمهوری" بودنش را از کجا می شود فهمید؟! ) علی الخصوی مردم شهر معروف "نارداران" .شهری که با این که چند کیلومتر با باکو و سواحل مملو از فسادش فاصله ندارد اما قرن ها مرکز تجمع ارادتمندان به ابا عبد الله الحسین (ع) و شیعیان مذهبی بوده،جائی که شاید بتوان آن را با جرئت "قم آذربایجان" نامید.



پیرمرد شده بود رهبر "اسلامگرایان آذربایجان" آن هم زمانی که تمام تحرک های مذهبی ها توسط سران k.g.b شوروی رصد و سرکوب می شد به جز قمه زنی!(که این هم درس عجیبی برای ما شیعیان است).و سال ها زندان و درد و شکنجه (جسمی و روحی)نصیبی بود که دولت های شوروی و جمهوری آذربایجان برایش به ارمغان آورده بودند!

"حاج علی اکرام علی اف" عاشق امام شده بود! ...هنوز هم رحل چوبی سحر انگیز و عجیبش را می توانی از لا به لای ضریح حرم امام (ره) ببینی! کسی که گویا هیچگاه امام را از نزدیک ملاقات نکرد،هر چند که بعدها نائب عزیزش امام خامنه ای او را با تعبیر : "دوست من حاج علی اکرام" ! یاد کرد و چه تعبیر سنگینی!

"  حاج علی اکرام انسان فوق العاده ای بود که بخش اعظم عمر خویش را در زندانها و تحت شکنجه های سنگین سپری نمود"   تعبیری است که حضرت آیت الله مکارم درباره ی ایشان به کار برده اند.و هر چند که در زلزله ی رودبار برای نجات مردم آسیب دیده شتابان به ایران آمد و همچنین کسی بود که قبل از همه ی ما آوینی را شناخت و در خاطراتش سال ها قبل این چنین نوشت :" مرد عجیبی بود بسیار معنوی و جذاب. او به هیج هنرمند و هنرشناسی شبیه نبود. مرد خدا بود و پر از نور و معرفت. خبر شهادت او ـ دو سال بعد ـ ما را بسیار متاثر کرد. در هفتمین روز شهادتش به یاد او و همه شهیدان ایران مراسمی در نارداران برگزار کردیم." ! ،عجیب است،نه؟ چه تعابیر ظریفی از آوینی آن هم در آن سال ها...



اما بسیاری از ما حتی اسم او را نشنیده ایم و چه بسیار از این "قهرمانان"! که این گونه بر سر حقشان جفا کرده و می کنیم و خواهیم کرد!

خاطرات حاج علی اکرام کافی است برای این که تمام ما را شرمنده کند، زمانی که آیت الله شریعتمداری ها با تکیه بر لباس روحانی و مذهبی برای خودشان دار و دسته ی حزبی-قومیتی راه انداخته بودند بصیرت این پیرمرد ترک آذربایجانی همه را به تعجب می اندازد آن جا که سال ها قبل از رحلتش این چنین نوشت :" ...مدتی بعد قبوض وجوه از دفتر امام به وسیله آقای قضایی به دستمان رسید. ما قبوض را زیارت کردیم (و) بوسیدیم. چرا که از محضر امام آمده بود."...



شاید "محمد رضا معماری" در برنامه ی راز مدت ها قبل خطاب به طالب زاده آن چه را که شایسته ی "ابوذر قفقاز"(تعبیری که آقای عبد الحسین شهیدی ارسباران نویسنده ی کتابی به همین نام در مورد ایشان به کار برده اند) بود گفته اند ،"محمد رضا معماری این چنین می گوید:

" ما خیلی در دوران ستم شاهی زندان کشیده زیاد داشتیم اما من کسی را ندیدم که 28 سال در زندان مستمراً حضور داشته باشد. ایشان 23 سال در زمان کمونیستها و 5 سال هم در زمان بعد از استقلال در جهت دفاع از تشیع در زندان به سر بردند و شکنجه های عجیبی شدند. پیرمرد فوق العاده نورانی و قدرتمندی که انسان از وجود چنین کسانی برای دفاع از تشیع احساس غرور می کند... من این را در برنامه زنده بگویم که با افتخار دست ایشان را بوسیدم. ایشان اجازه نمی داد، از ضعف چشمهایشان استفاده کردم، چون چشم هایشان خیلی کم می بیند، دیابت هم دارد، در زندان هم داروهایشان را نمی گذاشتند به ایشان برسد و وضعیتشان بدتر شد.

یک نکته جالب این است که در سنگ قبر بسیاری از قبرها آرم جمهوری اسلامی و تصویر ضریح مطهر حضرت امام رضا (ع) است. من این را آنجا از حاج علی سوال کردم. ایشان گفتند که ما می خواستیم اگر تاریخی گذشت و کسی از اینجا عبور کرد بداند که ما شیفته جمهوری اسلامی بودیم. و علاقه عجیب مردم آذربایجان به زیارت حضرت امام رضا (ع) یکی از مسائلی بود که برای من خیلی جالب بود...نکته بعدی علاقه ای بود که اینها به شهید باکری داشتند. و حتی وقتی مقام معظم رهبری به آنجا تشریف برده بودند یک قالی ای که عکس شهید باکری را رویش بافته بودند هدیه کرده بودند، خیلی عجیب شیفته شخصیت شهید باکری بودند. در حقیقت یک فضای معنوی عجیبی دارند، چیزی شبیه سال 57 انقلاب خودمان."



و شاید درک این ایمان زمانی برایمان سهل تر گردد که این جملات پایانی را از قول فردی که با ایشان آشنا بوده این طور برایتان روایت کنم:

(منصور حقیقت پور) :"به یاد دارم روزی این مرد بزرگ می فرمود «در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ما در شوروی سابق موفق شدیم با یک رادیو دو موج اخبار جبهه های نبرد را دریافت کنیم، یک روز صدای ایران اعلام کرد رزمندگان ایران نیاز به پتو و وسایل گرم کننده دارند، ما احساس کردیم که سرما رزمندگان اسلام را رنج می دهد، آن شب وقتی در رختخواب قرار گرفتم، قلبم راضی نشد ، من در جای گرم بخوابم و رزمندگان اسلام در شرایط سرد باشند وسایل رختخواب را جمع کردم که روی فرش بخوابم روی فرش نیز دلم راضی نشد ناچارا" فرش را کنار زدم صورت خودرا برروی سنگ سرد کف منزل گذاشتم که با رزمندگان شما قدری همراه باشم.





کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


هم انتقام سیلی مادر را خواهیم گرفت هم انتقام این «ضربه آخر»را

 

ما همیشه، بعضی آدم ها را به خوشنامی می شناسیم، بعضی را به بد نامی. بعضی آدم ها را به گمنامی می شناسیم و بعضی ها را هم، اصلن نمی شناسیم. همیشه چشممان به پر رنگ ها عادت دارد و نسبت به کمرنگ ها غریبه است. آن ها که های و هوی دارند را می شناسیم و آنها که سر به توی دارند را نه. آن ها که قیل و قال دارند را می شناسیم و آن ها که پر و بال دارند را نه.

 

همیشه تا چیزی را داریم به اهمیتش آگاه نیستیم و قدردانش نبوده ایم، اما آنگاه که از دستش می دهیم، انگشت افسوس به دهان می گزیم و در حسرت یک لحظه بدست آوردن دوباره اش هستیم. اما دریغا که بعضی کاستی ها را دیگر به هیچ قیمتی نمی توان جبران کرد. این موضوع در قبال اموال و سرمایه مان هم صدق می کند و نه تنها همین موارد، که در قبال اندیشمندان و عالمان و عارفان و هنرمندان و خدمتگذاران کشور هم صادق است.

 


برای دیدن پوستر در سایز بزرگ روش کلیک کنید

همان ها که «چراغ‌خاموش»، با شمع حقیقت خود، ظلمت راه های تاریک و نرفته را روشن کردند. آن ها که آسایش و خوشی را بر خود حرام کردند تا لبخند رضایت را بر لب های ما مهمان کنند. کسانی که از حُسن گمنامی، گمنامی شان هم اسمی ست و هم جسمی. نه کسی خبری از اسم شان دارد و نه خبری از احوال جسم شان!

 

یعنی وقتی از دستشان می دهیم، تازه ناله مان بلند می شود و واویلا سر می دهیم و شروع می کنیم به گفتن اینکه «چه سرمایه ای را از دست دادیم!»،«چه علوم و معارفی که با مرگ او دفن شد!»، «چندین سال طول خواهد کشید، کشور صاحب همانند او شود!»،«فقدان او صدمه جبران ناپذیری به فلان عرصه می زند» و الخ...

 

انگار باید گوشمان عادت کند به شنیدن اخبار ناگوار و ناخوشایندی از این دست که هر از گاهی، زبان را در دهان به تلخی می کشاند و دل جامعه علمی و دانشگاهی کشور را به درد می آورد. انگار دیگر نباید عجیب باشد که بشنویم امروز، دکتر فلانی، دانشمند فلان رشته، ساعت چند و چند دقیقه صبح، در مسیر عزیمت به محل کارش به دست عوامل ضد انقلاب و وابسته به سرویس های جاسوسی سی آی ای و موساد ترور شد و به شهادت رسید.

 

توبه گرگ مرگ است. نه یکبار، نه ده بار، نه سی بار، نه صد بار! آمار این ترور ها کم نیست در تاریخ انقلاب! آیا نباید چاره ای اندیشید؟ آیا خیلی دشوار است که یک درصد از امنیتی که برای نمایندگان بی خاصیت مجلس و اعوان و انصار فراهم می کنند برای این پاره های تن ایران اسلامی مهیا کنند؟ این مطالبه گزاف و ناروایی ست؟ اصلن بهتر نیست خانواده ها را شیرفهم کرد که به بچه هایشان بفهمانند که نهایت و مقصد درس خواندن و تحصیل شان سینه قبرستان است؟ اصلن بی خیال تحصیل شوند و رها کنند علم و دانش را و بروند مثلا" در بزازی حاج باقر در راسته پارچه فروشان پادویی کنند؟ فکر کنم این بهترین راه حل باشد. لااقل جانشان را می گیرند و سالم از این معرکه می گریزند. اینطوری هزینه ای هم برای نظام درست نمی شود.

 

این روزها مواضع عوض شده. بوی میکروب از انستیتو «پاستور» بلند شده و مصلحت اندیشی از «کبریت ممتاز» هم بی خطر تر است و بهارستان نشینی، از خانه نشینی هم بی اثر تر. «هل یستوی الذین...؟»، «آیا آن ها که خار چشم بیگانگان هستند با آن ها که یار غار بیگانگان هستند برابرند؟» پدرخانده ها تجویز کرده اند که خار بودن نمایندگان، به چشم بیگانگان آسیب می زند. این از انسانیت هم به دور است. ما که اهل صلحیم. ما گفتگوهایمان متمدنانه است. ما حتی با جرج سوروس هم در یک میز شام می خوریم و برای «حُسنی مبارک» قصه «حسین کرد شبستری» را تعریف می کنیم. اتفاقن برای نشان دادن حسن نیت، با زنان غیر مسلم هم دست می دهیم و با بانوان بی حجاب هم عکس می گیریم.

 

ما دست به بیانیه دادن مان خوب است. ما دست دادن آن شخص با آن خانم را به شدت محکوم می کنیم. ترور شهید علی محمدی را هم محکوم می کنیم. ایضا" ترور شهید شهریاری را، ایضا" ترور شهید احمدی روشن را و همچنین محکوم می کنیم چیدن تمام لاله هایی که زین پس، با همین تدبیر اندیشمندانه در گلستان انقلاب خواهند روئید را. آری؛ این ها همان دبستانی هایی بودند که تمام امید امام به این ها بود. نه! در کتاب های دبستان ما ننوشته بود: «تمام امید من به این نمایندگان مجلس است»، یا اینکه بنویسد: «تمام امید دبستانی های من، به دفتر -و کتاب های- مجمع تشخیص است!».

 حالا تصویب حقوق مادام العمر برای مجلسیان رواست، اما محافظ گذاشتن برای نخبگان بی ادعای این مرز و بوم نارواست. «هر چی که بمبای خوبه مال تو، هر چی که پول زیاده مال من. دکترای افتخاری مال تو، این حقوق مادام العمر مال من». پس غلط کرده هر کس فرار مغزها را نکوهش می کند. وقتی نخبگان جوان کشور، داشته های خود را اینجا نمی توانند به منصه ظهور بگذارند. وقتی قادر نیستند از استعداد خود آنچنان بهره ای ببرند، چه ایرادی دارد بروند در بلاد کفر تا به پیشرفت جوامع بشری کمک کند. در این بیهوده انگاری، مگر فرار مغز ها قدر نخبگان ما را بداند. و الا این مجلس که من دیدم بی بخار تر از کتری اتاق خوابگاه ماست. محافظ گذاشتن برای این مسئولان! اسراف در وقت و سرگردانی نیروی انسانی و فوت سرمایه است. نخبگان، آسوده بخوابید؛ که نمایندگان بیدارند. «به نمایندگان نگویید سوء قصد دارم، به سوء قصد بگویید محافظ دارم».

 

 

در عجبم که چرا هیچ گروه وابسته و غیر وابسته ای نمایندگان بی خاصیت مجلس را ترور نمی کند؟ همین آقایانی که جای دفاع از حقوق ملت و کمک به آبادانی حوزه های مربوطه، علمدار دعواهای زرگری در مجلس هستند. همان ها که از یک طرف از نمایندگی استعفا می دهند و می گویند که استعفایشان صوری نیست، اما از طرف دیگر در پی رد صلاحیتشان دست و پا می زنند! آقایان ما قسم حضرت عباس تان را باور کنیم یا دم جناب خروس را؟

 

اصلن از آخرین باری که یک نماینده مجلس ترور شد چقدر گذشته است؟ آهای سرویس های جاسوسی! چرا نسبت به نمایندگان نظر لطف ندارید؟ این ها جزء نخبگان اگر نیستند، جزء نمایندگان که  هستند. این ها از دانشمندان کشور بیشتر نباشند، کمتر نیستند. نخبه نیستند که هستند. نماینده نیستند که هستند. دکتر نیستند که هستند. نظریه پرداز نیستند، که هستند. خار چشم دشمنان نیستند، که هستند. مرخص نیستند که هستند. پشتوانه مردمی ندارند که دارند! ویلا ندارد که دارند. بشکه ندارند که دارند. ماشین ندارند که دارند. جدای از همه این گفته ها، این ها همگی عاشق شهادتند!

 

 

نه! این ها تنها شهید راه «پترو پارس» و «استات اویل» و «زمین خواری» و سایر پرونده های رنگارنگ هستند. «پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهندش». حیف شهید و لفظ مقدس شهادت که حتی به شوخی نثار بعضی ها شود. آن ها که سرشان به تنشان زیادی می کند. کسانی که با کش شلوار و سر نوشابه روی پیشانی شان «جا مُهری» می سازند و با دکمه آخری که می بندند، مدام مشغول آب کشیدن جانمازشان هستند.

 

همه این ها را گفتم تا بگویم:

 

نه خورشید طریق «احمد» خاموش شدنی ست و نه شمع ‌راه «احمدی». راه «احمدی» همیشه «روشن» خواهد بود، تا رهروان با نور حقیقت «محمدی(صلی الله علیه و آله)» به سعادت برسند. ما همه سرباز سپاه محمدیم(صلی الله علیه و آله). سپاه اگر نبود، ارتش هم نبود. ارتش برادر ماست و خامنه ای رهبر ما. قاسم سلیمانی هم فرمانده ماست. ما همه قاسم سلیمانی هستیم. ما همه پیرو خط رهبریم. پادگان نرفته سربازیم و جنگ نرفته جانبازیم. بی دکترا، همه شهریاری هستیم و «عزیز ِمحمد» ترین ِ امت هاییم.

 

کفن را بر تن کرده ایم و شمشیر هایمان را آرام آرام سیقل می دهیم. سیلی های مان را، برای روز مبادا نگه داشته ایم. «ما منتظر آخریش هستیم!». از یک بشمار تا– دو،«سه»، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده - دوازده! آری، اینجا ایستگاه آخر است. روزی خواهد رسید، که هم انتقام «سیلی مادر(سلام الله علیها)» را خاهیم گرفت، هم انتقام این «ضربه آخر» را.

سردار باقر زاده! تو یک کاری کن. مددی برسان در باغ شهادت را نبندند و به نمایندگان، از اسرائیل اینگونه نخندند. درست است که ماشین هیچ کدام از اینها «پژو» نیست، که با یک چاشنی هم ترور شوند. اما بالاخره اگر بتوان کمی چاشنی را زیاد کرد، دروازه شهادت به ایوان بهارستان هم باز می شود. نگذارید که حسرت شهادت بر دل این عزیزان عقده شود.

ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


غواص ها بوی نعنا می دهند

 خاطره‌های " جامعه بزرگ " روحی داستانی دارد. بیشتر به خاطر این که خاطره‌هایش رنگ و بویی از فرهنگ ملی و دینی ما دارد و اعتقادات همیشگی ما. حکایت او حکایتی است از عملیات کربلای چهار و او و گروهش که هفتاد و دو نفرند و تا آخر هفتاد و دو نفر می‌مانند،تا لحظه‌ی عملیات. یعنی اگر هم سه نفر به جمع‌شان اضافه می‌شود، با حمله‌ی هوایی عراقی‌ها شهید می شوند و آنها باز هفتاد و دو نفر می‌مانند. و همین طور چهل روزی که وقت دارند تا عملیات و آمادگی‌ها و انتخاب غارهای تنهایی و خلوت‌های پرناله و استغاثه. همین روح داستانی بود که مرا با آنها یکی کرد و برد به کربلای چهار و آن جنگیدن با رود وحشی اروند و بعد عراقی‌ها و بعد اسارت راوی و خندیدن در لحظه‌ی اسارت، درست وقتی که خبر از حمله بچه‌هاست و کربلای پنج. این خنده راوی برای من خیلی ارزشمند بود، با وجود سختی‌ها، کمبودها، و تمام چیزهایی که باید می‌بود و نبود و بچه‌ها با این نبودها بود که بود شدند، که مرد شدند، و همین برای ما کافی است.

غواص ها

 

پنجاه متری اگر می‌شد که زده بودیم به آب. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند. از زمین و آسمان گلوله سرخ می‌بارید روی محورهای چپ و راست ما. و آن رو به رو، درست رو به روی ما، سکوتش خیلی مرموز بود. و مرا واداشت حس کنم که منتظرند برویم نزدیک‌تر و آن وقت...

بعدش را دوست نداشتم تصور کنم و به منورهای جدید نگاه کردم که چتری از نور شدند روی اروند و غواص‌هایی که معلوم بود کنار موانع عراقی‌ها کپ کرده‌اند. احساس عجیبی داشتم. تصور می‌کردم همه آنها الان چشم‌هاشان به ما است که چطور برویم و ته دلشان آرزو می‌کنند که ما لااقل برسیم اگر آنها نرسیده‌اند. حرکت تند ستون ما آرام گرفت و کند شد و کند‌تر. فکر کردم این کندی نمی‌تواند به خاطر خستگی باشد، آن هم با آن نیرویی که از بچه‌ها سراغ داشتم. تصمیم گرفتم برگردم و مسیرم را وارسی کنم. حلقه طناب را از دستم درآوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امیر طلایی. همه رو به جلو فین[کفش مخصوص غواصی] می‌زدند و هیچ کس حتی نپرسید که: کجا؟

انگار منتظر این کار من از قبل بوده‌اند. رفتم رسیدم به ته ستون. نفر آخر مرا صدا می‌زد، آرام و کمی با درد. می‌گفت: پام گرفته، حاجی‌جان. نمی‌توانم فین بزنم.

فکر کردم می‌خواهد بهانه بیاورد که نمی‌آید، منتهی گفت: ولی می‌آیم. دیدم نجفی است، قدرت‌ا... طلبه جوانی که غرور عجیبی داشت در درد کشیدن و باز آمدن و دم نزدن. جای یکی به دو نبود. دستش را از طناب جدا کردم و گفتم: برگرد عقب! گفت: ولی من...

گفتم:

سریع!

گفت: من این حرف ها را نگفتم که بخواهم برگردم. فقط دلیل دردم را گفتم.

گفتم:بی‌ حرف!

فرصت نداشتیم و این را هر دومان می‌دانستیم. مجبور شدم حتی هلش بدهم. برگشت به صورتم زل زد و خواست چیزی بگوید که گفتم: فقط بگو چشم!

صدای موج و انفجار و شلیک نمی‌گذاشت صدای نفس کشیدنش و آهش را بشنوم. فقط دیدم دست اطاعت به پیشانی گذاشت و برگشت رفت. از کجا می‌دانستم باید بیشتر نگاهش کنم تا بعد حسرت نخورم چرا من جای او نبوده‌ام، چرا من پام نگرفت، چرا من برنگشتم، چرا توپ کنار من زمین نخورد، چرا من اولین شهید این گروه نبوده‌ام.

سریع برگشتم سرستون و حلقه طناب را باز بستم به دست چپم. هنوز نصف راه را هم نرفته بودیم، هنوز از آتش در امان بودیم که آب دور خودش چرخید و شد گرداب و آمد وسط ما و ما را کشید وسط دایره گرد خودش. انتظارش را نداشتیم، با این که احتمالش می‌رفت. فکرمان را به جنگ با آتش متمرکز کرده بودیم، نه با آب و این طور سخت و این طور وقت گیر و این طور نفس‌گیر. قدرت موج می‌آمد و می‌کوبیدمان به هم و تمام توانمان را می‌گرفت. هیچ پایی نا نداشت رو به جلو فین بزند. اگر آب می‌آمد یکی را پرت می‌کرد طرفی، بقیه هم کشیده می‌شدند طرفش، به خاطر همان طنابی که به دست‌هامان بسته بودیم، و می‌چرخیدند. گرداب ما را کشاند برد طرف سنگرهای جزیره ام الرصاص. و بچه‌های دیگر سکوت در شب را، فراموش کرده بودند و فریاد می‌زدند، پر همهمه، و فکر نمی‌کردند ممکن است آن رو به رو چشمی یا چشم‌هایی پنهان منتظر همین فریادها باشد.

گفتم: این بوی نعنا از کجاست؟ از همان نعنایی است که آن شب، کنار آن غار، پیشانی کنار خاکش گذاشته بودم. یا آن نعنا و سر حمیدی‌نیا در کنارش.

از لحظه‌ای که وحشت داشتم اتفاق افتاد. بچه‌های در تیررس بودند و تیراندازی در یک آن شروع شد. دنبال کریم گشتم، بدون اینکه بدانم کجاست یا ببینمش، فریاد زدم: کریم! حتی من هم یادم رفته بود نباید داد بزنم. صدایی نیامد. فکر کردم نشنیده بعد گفتم نه. گفتم اگر هم شنیده باشد، فاصله و این صداها مگر می‌گذارد صدا به صدا برسد. پا زدم و دنبالش گشتم و پیدایش کردم. موج نمی‌گذاشت به هم برسیم.

می‌کوبیدمان به موجی دیگر و گاهی بالای آب بودیم و گاهی پایین آب. و من می‌شنیدم کریم دارد بی‌بی را صدا می‌زند و مولایش را، آن هم مقطع و با فریادی فروخورده. آب می‌آمد راه دهانش را می‌بست، و دهان مرا هم، و می‌کوبیدمان به موج و بچه‌های دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد، جز دعا و توکل و فریادهای دل و اشک اگر اشک بود. خیلی آنی، باور کردنی نبود و نیست، یعنی حالا را می‌گویم که بگویم از آن گرداب وحشی آمدیم بیرون و کشیده شدیم تو مسیری راکد و آرام. اگر آرامش داشتیم، یا پامان روی خاک بود، یا کسی آن رو به رو مواظب مان نبود، حتم فریادها می‌کشیدیم از این چیزی که دیده بودیم و حتم گریه‌ها می‌کردیم. از این لطف و معرفت و مرحمت. اما نیرومان را جمع کردیم و رفتیم به مسیری که جلومان بود و منتظرمان.

به عقب که نگاه می‌کردم جزیره ام‌الرصاص پشت ام‌الرصاص بود، و همین طور آن کشتی سوخته‌ای که قرار بود شاخص‌مان باشد. حالا دقیق داشتیم رو به روی راهکارهای خودمان فین می‌زدیم، در دو ستون موازی و نه چندان منظم.

باید باز به بچه‌ها سر می‌زدم ببینیم کسی طوریش شده یا نه. یا نه، ببینم آب کسی را برده یا این که... که دیدم هم هستند، حالا نه با قدرت قبل و نه با سرعت قبل و فقط با همان لب‌هایی که ذکر می‌گفتند و خدا را کمک می‌خواستند.

هواپیماها که آمدند تو آسمان، موجی آمد طرفم و سرم را برد زیر آب و من خیلی سریع سعی کردم بیایم روی آب و ببینم این بار بمب ها کجا افتاده و چه‌ها کرده. و همان لحظه، از همان راه دور حدس زدم باید اسکله باشد، اسکله نیروهای پیاده. و منورها، با آن درخشندگی بی‌ رحمشان، حقیقت تلخی را نشانم دادند: آتشی که به جان قایق ها افتاده بود، در مدخل کارون و حتم... نخواستم تخیلم را به کار بیندازم و قایق ها را پر از نیرو ببینم. حتی دلم می‌خواست حس بویایی‌ام از کار می‌افتاد و بوی خون و باروت را نمی‌شنیدم. یا یک بوی تند دیگر را؛ که از بودنش در تعجب ماندم و سر چرخاندم و دنبالش گشتم و دیدم آن جا نمی‌توان آن بو را شنید و گفتم: پس...

گفتم: این بوی نعنا از کجاست؟

و موج آب و صدای آب و تمنای درونی‌ام به تنهایی‌های بلم و سواری روی آن و خلوت غار به اعترافم کشاند که این بود از همان نعنایی است که آن شب، کنار آن غار، پیشانی کنار خاکش گذاشته بودم. یا آن نعنا و سر حمیدی‌نیا در کنارش. خیلی آنی یاد نادر افتادم و یاد بلم سواری و آن بو بیشتر شد و اینها همه فقط در یک لحظه، حتی کمتر از یک چشم به هم زدن، به تصورم آمد. و من دنبال کریم می‌گشتم. حتی صدایش می‌زدم، بلند و بی‌پنهان کردن خیلی چیزها. و او هم حتی جواب می‌داد.

و من به خودم گفتم: نه

گفتم: دهانت را ببند!

گفتم: حتی به زبان هم نباید بیاوری.

گفتم: حتی دیگر حق نداری برگردی به عقب نگاه کنی.

گفتم: جلو.

گفتم: فقط جلو.

گفتم: سریع!

گفتم: بی‌حرف!

گفتم: فقط بگو چشم!

انگار به نجفی گفته باشم. و من به خودم، برای خودم، دست اطاعت به پیشانی زدم و حتی گفتم، نه زیاد آهسته و حتی بلند: چشم.

و فین زدم رفتم جلو. فاصله‌مان بیست متر هم نمی‌شد. طناب را آوردم بالا و بی‌بی زهرا(س) را صدا کردم و محکم‌تر فین زدم تا بقیه بفهمند این دیگر لحظه‌های آخر شنای ما است. و درست در همین لحظه بود که دوشکا شروع کرد به شلیک. و پدافند هم. و هر دوشان دقیق روی سطح آب را نشانه رفته بودند. همهمه و فریاد بچه‌ها با خروش موج و صدای شلیک‌ها در هم شده بود و مرا نگران بچه‌ها و عملیات و آن قایق های پر از نیرو و بوی نعنا می‌کرد. نمی‌توانستم به کسی کمک کنم.

خودم هم کمک می‌خواستم. پس هر کس تمام سعیش را می‌کرد که برود برسد به ساحل پر موانع آن رو به رو. ستون ما به شکل باز و دور از آن آرایش منظم قبلی خودش پیش می رفت.

و اولین آرپی‌جی‌ ما، از سمت چپ، با دست نادر شلیک شد و باز آن بوی نعنا و حالا لبخند را حس می‌کردم. صدای شلیک با صدای فریاد همراه بود و کسی از پشت سرم ناله می‌کرد که: محسن؟ حاجی... تیر... تیر خوردم.

طناب سنگین شده بود و من برگشتم دیدم امیر طلایی است که تیر خورده. فین زدم آمدم کنارش و فقط توانستم بگویم: نگران نباش!

بگویم: چیزی نیست.

بگویم: صلوات بفرست فقط.

فقط شنیدم گفت: الله...

و دیگر هیچ. تیر از کنار صورتمان رد می‌شد. داغی‌اش را حتی حس می‌کردم. امیر را به حالت حمل مجروح انداختم روی دست چپم و چند قدم آخر را هم فین زدم و آمدم رسیدم به گل. همان طور خوابیده، دست دراز کردم و فین‌ها را از پاهام آزاد کردم و دست‌های امیر را گذاشتم توی یک خورشیدی و چشمم افتاد به محمد مختاران و رضا حقگویان که افتاده کنار همان خورشیدی، بی‌جان. و آن بوی نعنا باز آمد و من از امیر جدا شدم و امیر صدام کرد، به اسم حتی، چیزی که انتظارش را نداشتم. نتوانستم بگویم چه می‌گوید. آتش نمی‌گذاشت. دست پرسش تکان دادم و دستی به سر و صورتش کشیدم تا لااقل با نگاهش بفهمم چه می‌گوید و او نگاهش چرخید طرف جنازه رضا و همان جا ماند و دستش شل شد و با سر افتاد روی خورشیدی و من به رضا و بیشتر به خودم گفتم: صلوات بفرست فقط !

و فرستادم. به بچه‌ها خیره شدم که سعی می‌کردند از تیررس بیایند بیرون و نشوند آن جنازه‌هایی که روی دست آن موج‌های وحشی می‌رفتند سمت خلیج و تیر می‌خوردند و باز هم و باز هم. نارنجکی آماده کردم و همان طور خوابیده انداختمش طرف سنگر تیربار رو به رو و دیدم که خاک پیچید تو هم و سنگر دیگر سنگر نماند. قدرت گرفتم و فریاد زدم: سریع بلند شوید بیایید تو کانال!

کجا و چطورش را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم باید بیایند. گذشتن از آن چند صد متر سیم خاردار حلقوی لازم بود و حتمی، آن هم در میان آن آتش و هلهله و فریادهای دیوانه ‌وار سربازهای عراقی و زوزه تیرهای رسامی که از لای سیم خاردار رد می‌شدند و صدای عجیبی می‌دادند. سریع سیم‌خاردار‌ها را برانداز کردم و دیدم هیچ کدام‌شان هنوز باز نشده‌اند و این فاجعه بود و چاره‌ای هم جز غلتیدن روی آنها نبود. نایستادم. حتی به کسی دستور ندادم که پیش قدم بقیه شود. خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی‌ام زیاد پاره نشود و آن آرپی‌جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من. که آمد. کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق. آمدم دست راستم را ستون تنم کنم و بلند شوم که یک نارنجک آمد افتاد کنار زانوی چپم، توی گل. فقط توانستم صورتم را برگردانم و انفجار را بشنوم و آن گرگرفتگی باز بیاید، حالا از مچ پا تا کتف و من می‌گویم: بخشکی شانس!

آسمان و زمین و خط سرخ تیرها و آتش دور سرم می‌چرخیدند و من به خودم می‌گفتم چیزی نیست و صلوات می‌فرستادم و بو می‌کشیدم، تا باز بوی نعنا بیاید. که آن هم آمد و من فکر کردم نکند همه چیز دارد تمام می‌شود و خیلی آنی و حتی بلند گفتم: نه.

گفتم: نمی‌گذارم.

تیر می‌آمد می‌خورد به گل‌های دور و برم و می‌پاشیدشان به صورتم و من به بچه‌ها، به آنها که لای سیم‌خاردار تیر می‌خوردند می‌گفتم: بیایید بیرون! بیایید این ور.

تیربار عراقی هنوز آتش می‌ریخت و من بی‌اختیار و معلوم نبود به کی فریاد زدم: خاموشش کن!

شاید اغراق باشد و نشود باور کرد. اما تیربار درست همان لحظه خاموش شد و من درست در همان لحظه، زیر نور منور، چند تا از بچه‌ها را دیدم و باور کنید که خندیدم، آن هم با آن همه زخم و درد و تیر و بوی نعنایی که داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گفتم، حتم به خودم، این هم از خط اول. و حس کردم حالا درد کشیدن راحت‌ تر است.




کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


غواصان لشگر 31 عاشورا آذربایجان در دفاع مقدس +آلبوم تصاویر

" فتح فاو " مرهون ایثار غواصان بود / ایثار و حماسه شهدا تحت آموزش مراکز فرهنگی ظهور نکرد. سردار رسول یاحی در خصوص نقش غواصان در جنگ گفت : در چند عملیات سرنوشت ساز به ویژه در " فتح فاو  " مأموریت اصلی را غواصان با تلفات بسیار کم انجام دادند.

... ئینه دوران کاغاذ اوسته دوران دوتدی دولاندی
ئینه اروند ده کی صحنه جان آلدی تازالاندی
ئینه غملر قالاغ اولدو یغیشیب قالدی قالاندی
دوزومون قابی جالاندی
ایتیره رکن اوزومو، گاه دولانیب گاه دایانیردیم
گاه اویوب، گاه اویانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم
ده لی اروندی تانیردیم، نئجه طوفان ائله میشدی
گئجه نین سون چاغی غواصلارا طغیان ائله میشدی
بدر و خیبر آجیغین سینه ده پنهان ائله میشدی
قانلارا، قان ائله میشدی...
.....
گون باتار کن شفق آلتیندا هاوا قاره گیئیردی
یئل ده چیرپیب اوزونو نخل لره بئیله دئیردی
بوگئجه مو جلو اروند بوتون قان اولاجا قدیر
بوگئجه سئوگیلی گوللر سارالار کن سولاجاقدیر
بوگئجه چوخلو بلم لرایچینه قان دولاجاقدیر
نخل لرساچ یولاجاقدیر
بوگئجه چوخلاری اروندده مظلوم یاتاجاقلار
بوگئجه آللاها عشاق، فقط جان ساتاجاقلار
بوگئجه بیرگئجه دیرعالمی گوزده ن آتاجاقلار...
قستی از منظومه غواصلار ؛ صمد قاسمپور
جهت مشاهده اندازه واقعی ؛ روی تصاویر کلیک کنید


کلمات کلیدی :
برچسبها:


خادم شهدا: محمدتقی امانی
شلمچه:


   1   2   3   4      >